تبليغاتX
من ، زندگی تئاتری و دیگران ...

عکس ها و حرف ها ...
یکشنبه یکم مرداد 1385 ساعت 15:0

۶۵ سال عمر برای زنی که زندگی اش پر از رنج و درد بود ، زیاد است.

(مادر) من زنی برای تمام فصول بود. قدیم ها برای اینکه کمک خرج پدرم باشد در منازل مردم و مدرسه ها کار می کرد. او (ماما)ی محلی بود و فرزندان زیادی از مردمان فقیر را در جنوب شهر ساری به دنیا آورد. می گویند :(( بهشت زیر پای مادران است. )) اما او خودش به تنهایی "بهشت" بود برای ما. "سنگ صبور" همه فامیل بود و خودش سنگ صبوری نداشت جز خداوند. پیش از مرگ در جمله ای گفت : (( شیرینی من شما بودید و تلخی من زندگی ام بود.)) او در این عکس کمتر از ۳۰ سال دارد و در کنار برادرم "بهنام" که حالا یک دبیرستان غیرانتفاعی در تهران دارد ایستاده است. خواهر زاده ام "کیوان" که مهندس شده است در ۳ اردیبهشت روی دیوار نوشت :(( مامان سلیمه جون نمی میره.)) اما این یک واقعیت است. ( مامان سلیمه جون مُرد.)

  


سمت چپ ایستاده است. از دیار (سوادکوه) است. چند بار زمان شاه به جرم اقدامات سیاسی زندانی شده است.

از قدیم در روستای زادگاهش (بهمنان) تعزیه می خواند. مخالف خوان است. قرمز پوش. یادم هست ، آن قدیمها از شب تا صبح نسخه های تعزیه را دست نویسی می کرد. متولد 1306 است. خدا را شکر هنوز سرحال و شاداب است. تنها غصه اش ما هستیم و آینده ما و یک ساختمان نیمه کاره در زادگاهش که هر چه می کوشد تمام نمی شود. از شما چه پنهان من هم هنوز نتوانستم هیچ کمک مالی به او بکنم و از این بابت روزی نیست که خود را سرزنش نکنم . منتظرم تا دولت مهرورز و عدالت خواه از صندوق مهر امام رضا (ع) چیزی هم به من برساند تا من دودستی تقدیم این بزرگوار کنم که هنوز یک ساختمان مناسب در روستای زادگاهش ندارد.

او (پدرم) است. مردی که شش کلاس ابتدایی قدیم درس خوانده است اما هنوز بیش از هشت ساعت در روز مطالعه می کند . باور کنید راست می گویم ؛ او از مذهب (کلیه مذاهب) ، سیاست ، جامعه شناسی ، عناصر زمین ، راز کهکشان ها و پیدایش خلقت و ....... اطلاعات فوق العاده ای دارد. از سال گذشته نیز به یادگیری (زبان انگلیسی) و نگارش (خط میخی) مشغول شده است.

(پدرم) در فیلم (سفره ایرانی) ساخته (ی) " کیانوش عیاری" نقشی نسبتاً طولانی را ایفا کرده است. این فیلم هنوز اکران عمومی نشده است و پدورم هنوز نمی داند بازی اش خوب بوده یا بد. پس از فوت مادرم هر چه گفتیم و التماس کردیم ، ازدواج نکرد. طبیعی هم بود . او خاطرات تلخ و شیرین فراوانی با مادرم داشته است. در این عکس او کنار "احمد گویا"  ایستاده است.

"گویا" یکی از گریمور های مطرح صدا و سیمای مازندران است.

 


همیشه ریش نمی گذارد. موهایش نیز همیشه بلند نیست . او ( مازیار) است . برادرم. متولد ماه (دی) . دو پسر دارد . (رضا و سپهر). در مهربانی نظیر ندارد . در خشونت نیز همینطور .

مانند شخصیت های جادویی رمان های (مارکز) است. او باید در (ماکوندو) به دنیا می آمد. یا اذیتش می کنند یا دیگران را اذیت می کند.

زندگی اش با (تره بار) و کاسبی و جنگ با (سدّ معبر) و اطرافیان عجیب و غریبش گره خورده است.یا (شاکی) است یا (متشاکی) و تقریباً نیمی از زندگی او در کلانتری و پاسگاه و دادگاه گذشته است . همه (ی) کسانی که او را می شناسند در یک نکته اتفاق نظر دارند  : (( مازیار زیر بار حرف زور نمی رود.)) و این یک شعار نیست. این آدم که درگیری های او انسان را یاد (اکشن) های هالیوود می اندازد ، گاهی مانند یک بچه (گریه) می کند. گریه های وحشتناک و طولانی .......... بیشتر گریه های او مال زمانی است که تنهاست. و من صدای گریه های او را در تنهایی بیشتر از هر فرد دیگری شنیدم ، حتی بیشتر از همسرش. باید قیافه او را پس از روشن شدن چراغ  مراسم های عزاداری که توسط هیئت های مذهبی  برگزار می شود ، نگاه کنید . او در سینه زنی خستگی ناپذیر است و در اشک ریختن برای ائمه اطهار(ع) جلوتر از هر فرد دیگری است.

مازیار فقط مازیار است. این عکس زمان فیلمبرداری فیلم (برد و باخت) نوشته و کار خودم  در یک (قهوه خانه ) گرفته شده است. مازیار در این فیلم نقش کوتاهی را ایفا کرده است. او در این فیلم به خاطر اینکه می خواست همه  چیز طبیعی در بیاید دست به یک اقدام خارق العاده زد و کتفش شکست.

 


هیچ وقت فکرش را نمی کردم که با یک بازیگر تئاتر ازدواج کنم . اما (زهرا) همه ی خصوصیات یک زن ایده آل را داشت. پاکی ، محجوبی ، خوش صحبتی و زیبایی . پس جای درنگی برایم نگذاشت که با کمال پررویی از او خواستگاری کنم . چون در آن سال (۷۹) من هیچ درآمد مالی خاصی نداشتم و بیکار بودم. تنها یک گروه تئاتر داشتم و دیگر هیچ ..... اگر او عاشق تئاتر نبود هرگز تن به این ازدواج نمی داد . قول دادم وقتی (چشمه) بزرگتر شد او را به صحنه برگردانم . این را هم بگویم : او بازیگر فوق العاده توانمندی است.


 

"چشمه" 12 مهر 83 به دنیا آمد. درست 40 دقیقه بامداد . سن او در این عکس 9 ساعت و 40 دقیقه است.

پرستاران می گفتند او برعکس همه بچه ها موقع به دنیا آمدنش گریه نکرد و این را من از مدت ها قبل به مادرش گفته بودم. او همه ی سهم ما از امیدواری به آینده است. از وقتی که آمد، برکت و روزی زندگیمان بیشتر شد. انسان تا پدر یا مادر نشود ، نخواهد فهمید که پدر و مادرش چقدر برایش زحمت کشیدند و روز و شب های بسیاری را با هدف سلامت او سپری کردند.

 

 

حالا "چشمه" این شکلی شده است. این عکس در تیرماه 85 گرفته شده است و این دختر تقریباً 22 ماهه است. جانم برایتان بگوید  چشمه به جای چهار دست و پا ، روی سرش لیز می خورد و راه میرفت. چشمان تیز بینی دارد و از شما چه پنهان بسیار وروجک و بازیگوش است. رک و راست بگویم : ما را کچل کرده است. اهل بیرون (دَدَ) و پسته و شیرکاکائوی سرد است. به موسیقی علاقه وحشتناکی دارد. من همیشه دوست داشتم دخترم یک (آوازه خوان) شود و این خبر خوب را به شما بدهم که او صدای فوق العاده مجذوب کننده ای دارد و همین حالا وقتی به او می گوییم (آواز بخوان) شروع می کند به ( اَ اُ ) کردن و از ما می خواهد که اصواتش را تکرار کنیم . "چشمه" را از عکسش بهتر می توان شناخت. دلم می خواهد تصورتان را از این قیافه برایم بنویسید.


 

ما شش نفر بودیم. این همه (ی)نیروی ما در آغاز فعالیت تئاتری مان بود.

سال 78 و آماده شدن برای اجرای نمایش (اژدهاک) که تنها بازیگر آن نمایش خودم بودم. خانم ها از سمت راست (فلورا سوادکوهی ، همسرم و خدیجه محمد زاده)

و آقایان از سمت راست (بهنام مجرد ، خودم و بهرام تشکر )

(فلورا ) و (خدیجه) نیز ازدواج کردند. (بهنام) نیز. اما بهرام همچنان مجرد است.

با (بهنام) و (خدیجه) دیگر هیچ ارتباط کاری و دوستی ندارم. من و (زهرا) آن زمان با هم ازدواج نکرده بودیم. من می دانستم که بالاخره با او ازدواج می کنم.


 

  من (کابوس) بودم (سمت راست)  با "بهنام تشکر"  که نقش (همساق) را بازی می کرد. "کابوس" یک مسافرخانه داشت که اگر مسافرانش روشنفکر بودند آنها را  به قتل می رساند. این متن "سیاسی _اجتماعی" نوشته یکی از بهترین نویسندگان ساری "علی دنیوی ساروی" است که سابقه "فیلم سازی ، تدوین و تصویر برداری " نیز دارد. (بهنام تشکر) بازیگر فوق العاده ای است . حالا در تهران زندگی می کند. سال گذشته در تهران به دلیل فعالیت مستمر در چند نمایش به عنوان بازیگر فعال از او در مراسم اختتامیه فستیوال فجر تقدیر شد. ما در نمایش "ماه زدگان" که سال 79 در جشنواره استانی اجرا شد جایزه بازیگری گرفتیم . من اول شدم و بهنام دوم. هرچند خودم دلم می خواست او اول شود چون واقعاً بهتر از من بازی کرد.


 

متن "گور به گور " را از هفت پیکر نظامی اقتباس کردم. این نمایش در سال 80  به جشنواره استانی راه یافت . آن سال نمایش ما را شایسته صعود به مراحل بالاتر  ندانستند. من هم شروع کردم به اعتراض. به همه فحش دادم . بیشتر به داوران . امروز فهمیدم که فحش دادن به داوران احمقانه ترین اقدام زندگی ام بود. نه به خاطر اینکه آنها قضاوت عادلانه ای داشتند . هرگز ! تنها به این دلیل که خود را با این اعتراض کوچک کردم.خیلی کوچک.... هنوز هم خودم را به خاطر آن اقدام تند و شتاب زده سرزنش می کنم. داوران آن دوره از جشنواره (علی اصغر راسخ راد، حسین باستانی ، و علی ایزدی) بودند. هیچوقت نامشان را از خاطر نخواهم برد. در این نمایش من نقش حکیم نظامی گنجوی را داشتم با لباس(مشکی) و (بهنام مجرد) نقش "بهرام گور" با شنل (قرمز) . من در این نمایش جایزه اول بازیگری را دریافت کردم.


این من هستم . (حکیم نظامی گنجوی) در "گور به گور" . گریمور حرفه ای مازندران (حسین باغبان) مرا به این شکل در آورد . این نقش را خیلی دوست داشتم . (حکیم) در حال نوشتن (هفت پیکر) است که (بهرام گور) از متن نوشته اش بیرون می آید و با هم گفتگو می کنند. متن نوشته(ی) خودم است. در جایی از نمایش (حکیم) به "بهرام" می گوید : (( کسی چه می داند ، شاید بشر روزی در آینده بتواند پی به راز اعماق اقیانوس ها و دریا ها ببرد. قدم در ماه بگذارد یا در همه(ی) کهکشان ها به کاووش بپردازد.آن روز من نیستم بهرام. من نیستم.


  

اجرای متن هایی که نوشته(ی) بهرام بیضایی است ، طاقت فرساست. او نویسنده فوق العاده ای است و همین گروه مجری را مجاب می کند که با دقت نظر بیشتری مراحل آماده سازی را پشت سر بگذارد.

(آرش) دومین اثر بیضایی بود که به روی صحنه آوردم . سال 81. پیش از این (اژدهاک ) را در جشنواره استانی اجرا کردم و چند رتبه برتر را به دست آورده بودم.

(آرش ) به لحاظ کیفی و محتوایی جلوتر از (اژدهاک) بود. این را منتقدان گفتند.

در عکس "احمد رجبی" جلوتر از سایرین نشسته است و من گوشه سمت راست ، ایستاده ام . من نقش آرش را بازی می کردم.

 


 

 

 

(نادر) می خواست خودش را از بالای یک ساختمان متعلق به شرکت های تبلیغاتی به پایین پرت کند. او دانشجوی سر خورده ای بود که در عشق و پایان نامه(ی) تحصیلی اش با شکست مواجه شد. (فرشته) دختری که در خیابان شاهد رفتار های غیرعادی او بود خودش را به بالای ساختمان می رساند تا مانع خود کشی (نادر) شود و موفق می شود. این متن (ارتفاع) نوشته (ی) مرحوم (حسن حامد) اهل مشهد است و دومین اثری است که به روی صحنه بردم .سال ۷۹. در عکس (بهنام مجرد) و همسرم (زهرا) دیده می شوند. راستش یک ماه بعد از اجرای این نمایش به خواستگاری او رفتم. دلم می خواست او (فرشته) "ی" زندگی من هم باشد. (ارتفاع) اولین تجربه (ی) بازیگری همسرم بود . سال ۸۱ با این نمایش در جشنواره سراسری تئاتر سوره (کرمانشاه) شرکت کردیم. با این تفاوت که من نقش (نادر) را بازی کردم و جایزه دوم بازیگری را دریافت نمودم.  


  

یک روز بازیگر زن  نمایش (دژخیم  باید بگرید) که سال 79 به روی صحنه رفته بود ، با من یکی به دو کرد . ساعت 7 شب اجرا داشتیم . من ساعت 9 صبح از زهرا(همسرم) خواستم که خودش را برای این نقش آماده کند . گفت : (آخه ... ) گفتم : (تو می تونی. ) . و هر کس بازی (زهرا) را که در این نمایش نیز نقش همسرم را داشت دید ، گفت : ( فوق العاده است . ) من در این نمایش ده بار او را کشتم.


نمی دانم چه شد که دوباره تصمیم گرفتم " دژخیم باید بگرید " را به روی صحنه بیاورم.

دیگر حوصله کار کردن در نمایشی که بازیگران زیادی را دارد ندارم. یکی دیر می کند . یکی نمی آید . یکی نمی گیرد و....  اما  همه چیز دست به دست هم داد تا این نمایش برای اجرای دوباره با نگاهی متفاوت از سال 79 آماده اجرا شود. از این بابت نیز خوشحالم. چون این نمایش برای شروع در جشنواره سراسری تئاتر ماه انتخاب شده است. این نمایش داستان زندگی دو طفلان مسلم (ع) را روایت می کند که متنش را نیز خودم نوشتم.

در این عکس "حسین عظیمی" نشسته و "امین نیکزاد" سرش را روی زانویش گذاشته است .

 


سال 77 من سربازیم تمام شده بود . مجرد بودم و بیکار و البته بی پول . این بود که مجبور شدم در برنامه های طنز ادارات (به اجبار) شرکت کنم. با لهجه های مختلف (ترکی - رشتی - سیاه و..) در این عکس من (سمت چپ) در کنار "جواد خانه فرد" نشسته ام.. پدر جواد یک سرمایه دار به تمام معناست. پیتزا "خوان خان " ساری معروف است. "جواد" عاشق تئاتر بود و هست و هر بار که سر تمرین می آمد یا در کلاس های بازیگری شرکت می کرد.از پدرش کتک می خورد و فحش می شنید. پدرش می گفت:(بگذار کنار این مطرب بازی ها رو.....) و (بچسب به پول و....) حالا هم هر وقت جواد رو می بینم دلش می خواهد برگردد اما نمی تواند. حرفی هم زد که نمی توانم بنویسم . اما قول داد که بالاخره می آید.شما می توانید حدس بزنید چه گفت؟ .....

امروز که سالها از فعالیت تئاتری ام می گذرد مجبورم اعتراف کنم که پدرجواد راست می گفت: (( اول پول ، پول ..... پول ... پول .... ))

 

 

نوشته شده توسط افشین رشیدی............. | موضوع: | لینک ثابت |